بزرگ نباشد .
کوچک هم نباشد .
در هم داشته باشد .
زیاد هم عمیق نباشد .
شکسته هم نباشد .
برای کارلیتوی مهربان
با شرم و حیام می خواهم .
برای گهواره نیست .
نه جایی برای استراحت
نه جایی برای بازی
و نه جایی برای خواب
برای این است که
آرزوهایم را در آن بگذارم
درش را بپوشانم و
آن را به خاک سپارم .
"کارلوس خوزه گوادموس"
گر چه شاعرند و با غزل ، وجودشان یکی ست
با زمین و خاک پست ، تار و پودشان یکی ست .
یک قصیده بیشتر امان شان نداده اند .
شیون و ترانه ، نوحه و سرودشان یکی ست .
مردمی که از قفس به شب نگاه کرده اند
سقف راه راه و گنبد کبودشان یکی ست .
هیچکس از آبروی عشق دم نمی زند .
شاعران خسته ، بودن و نبودشان یکی ست .
" عرفان رعایی"
هر دو بر اين باورند
كه حسي ناگهاني آنها را به هم پيوند داده .
چنين اطميناني البته زيباست ،
اما ترديد زيباتر است .
چون قبلا" همديگر را نمي شناختند ،
گمان مي بردند هرگز چيزي ميان آنها نبوده .
اما نظر خيابان ها ، پله ها و راهروهايي
كه آن دو مي توانسته اند از سال ها پيش
از كنار هم گذشته باشند ، در اين باره چيست ؟
دوست داشتم از آنها بپرسم
آيا به ياد نمي آورند
شايد درون دري چرخان ، زماني روبروي هم ؟
يك "ببخشيد " در ازدحام مردم؟
يك صداي "اشتباه گرفته ايد " در گوشي تلفن؟
ولي پاسخشان را مي دانم .
نه ، چيزي به ياد نمي آورند .
بسيار شگفت زده مي شدند
اگر مي دانستند ، كه ديگر مدت هاست
بازيچه اي در دست اتفاق بوده اند .
هنوز كاملا" آماده نشده
كه براي آنها تبديل به سرنوشتي شود ،
آنها را به هم نزديك مي كرد ، دور مي كرد ،
جلو راهشان را مي گرفت
و خنده ي شيطانيش را فرو مي خورد و
كنار مي جهيد .
علائم و نشانه هايي بوده
هر چند ناخوانا .
شايد سه سال پيش
يا سه شنبه ي گذشته
برگ درختي از شانه ي يكيشان
به شانه ي ديگري پرواز كرده؟
چيزي بوده كه يكي آن را گم كرده
ديگري آن را يافته و برداشته .
از كجا معلوم توپي در بوته هاي كودكي نبوده باشد ؟
دستگيره ها و زنگ در هايي بوده
كه يكيشان لمس كرده و در فاصله اي كوتاه آن ديگري .
چمدان هايي كنار هم در انبار .
شايد يك شب هر دو يك خواب را ديده باشند ،
كه بلافاصله بعد از بيدار شدن محو شده .
بالاخره هر آغازي
فقط ادامه اي ست
و كتاب حوادث
هميشه از نيمه ي آن باز مي شود .
" ويسواوا شيمبورسكا " شاعر لهستانی
همراه با نسیم سحر آفریده بود .
دست و دهان و سینه و سر آفریده بود .
اندامی از شهامت و شهوت درست کرد
تا مطمئن شود که پسر آفریده بود .
لبخند زد .
برای خودش آفرین نوشت .
مغرور شد از اینکه بشر آفریده بود .
...
گفتند سال ها پس از این ماجرا مرا
یک اتفاق زود گذر آفریده بود .
از ریشه های نازک خود قد کشیده ایم
ما را زمین ، بدون پدر آفریده بود .
...
پلکی به هم زدیم و خدا را درست کرد .
انسان برای خویش خطر آفریده بود .
" عرفان رعایی"
گه گاه ، اشیاء
در گستره ی شب
صید جاذبه ی آزمند می شوند .
سقوط محدود است .
کف اتاق مقاوم .
اما از چاه کودکی ات
سطحی پر از ترس بالا می کشی .
" آلن لانس"
به این پرنده ی پر بسته آب و دان می داد
زنی که بال و پرش بوی آسمان می داد .
و روی گونه ی او جای اشک چشمانش
مسیر شاعریم را به من نشان می داد .
چه خوب می شد اگر باز شعر می خواندم
و او دوباره صمیمانه ، سر تکان می داد .
من و شقایق و مجنون چقدر حیرانیم
همیشه خنده ی او عشق ، یادمان می داد .
...
و آخرین خبر از چشم های او این است :
"زنی اسیر قفس بود و داشت جان می داد ."
" عرفان رعایی"
براي كشتن انسان روش هاي دست و پا گير زيادي است :
مي توانيد يك تخته الوار روي شانه اش بگذاريد و
ودارش كنيد از يك تپه بالا برود و آنگاه همان جا به همان الوار
ميخكوبش كنيد .
براي انجام درست اين كاربه يك جمع آدم صندل به پا نياز داريد ،
به خروسي كه بخواند ،
به ردايي كه چند پاره اش كنيد ، به يك تكه اسفنج ، مقداري سركه ،
و به مردي كه ميخ ها را درست سر جاي خود بكوبد .
يا آنكه مقداري فولاد برداريد
آن را به شيوه ي سنتي شكل بدهيد و پرداخت كنيد
و تلاش كنيد آن را در قفس فلزي اي كه مرد به تن دارد فرو كنيد .
اما براي اين كار به چند اسب سفيد نياز داريد
به چند درخت انگليسي ، به جمعي تير و كمان به دست ،
و دست كم به دو پرچم ، يك شاهزاده
و كاخي كه در آن ضيافت بر پا كنيد .
خواسته باشيد بزرگواري كنيد ، مي توانيد ،
چنانچه باد اجازه دهد ، به سوي او گاز بوزانيد .
اما براي اين كار به يكي دو كيلومتر گل وشل احتياج داريد
كه از ميان آن سنگر بريده باشند ،
و از آن گذشته به تعدادي چكمه ي سياه ، چند گودال انفجار بمب ،
مقدار ديگري گل و شل ، به هجوم طاعوني موش هاي بزرگ ،
به ده دوازده ترانه ،
و به چند كلاه دوره دار گرد از جنس فولاد .
در عصر هواپيما مي توانيد چند كيلومتر
از بالاي سر قرباني خود پرواز كنيد و با زدن تنها يك دكمه ي كوچك
كار او را بسازيد . در اين صورت تنها به يك اقيانوس
احتياج داريد كه بين شما و قرباني حايل باشد ،
به دو نظام حكومتي ، به يك ملت دانشمند
به چند كارخانه ، به يك بيمار رواني
و به سرزميني كه تا چند سال كسي به آن نياز نداشته باشد .
همان طور كه گفتم براي كشتن انسان
اين روش ها همه دست و پا گيرند . روش مستقيم ، ساده تر
و پاكيزه تر آن است كه اورا جاي در قرن بيستم
به زندگي واداريد و همان جا او را به حال خود رها كنيد .
"ادوين براك"
من از نیامدن به زمین کم نمی شدم .
شیطان نشد اسیر تو ، من هم نمی شدم .
از ماجرای جالب حوا و سیب و عشق
تا مطمئن نمی شدم ، آدم نمی شدم .
اعتنایی به حرف مردم کرد .
و دلش را فدای گندم کرد .
صبح امروز روزنامه نوشت :
کودکی راه خانه را گم کرد .
روزي كه دل از ديار ما مي بردي
زيباي مرا بگو كجا مي بردي ؟
اي مرگ ! كنار عشق جايم خاليست
اي كاش مي آمدي مرا مي بردي .
"عرفان رعايي"
دستی آشنا چهره ی در هم فشرده ام را نوازش می دهد :
- از چه رنج می کشی ؟
- کوهی عظیم فرو ریخت !
- و تو ؟
- من فرازش ایستاده بودم !
" هوشنگ ایرانی"

وقتی بمیرم هنوز
صدای رقص پیراهنت را در باد خواهم شنید .
کسی که این را خواند پرسید : چگونه ؟
چه می شنوی؟
چه رقصی ؟ چه پیراهنی ؟ چه نسیمی؟
گفتم : خموش
بیا در کنارم بنشین
شرابم بنوش
و بنویس
وقتی بمیرم
هنوز صدای رقص پیراهنت را در باد خواهم شنید .
" خوان خلمن"
زیاد نمی شناختمش . در گستره ی شعر کرمان تازه به این قلعه ی یاد بود بر خورده بودم و ارتباطمان تنها از طریق شعرهایش بود . در آخرین سه شنبه ی شعر وقتی وارد سالن شدم داشت شعر می خواند . خوشحال شدم . بعد از مدت ها به جلسه آمده بود . شعر خوانی که تمام شد گفت : برای جلسه ی بعد هر کس تعریفی از شعر ارائه کند . و حالا ...
برای اولین بار در زندگی حسرت فرصتی از دست رفته را می خورم . فرصت همنشینی با استاد .
برای جلسه بعد ، شعر باید تعریفی از مهدی قهاری ارائه کند .
در خودم پی شعرم یا پشیزی از شاعر
با خودم می اندیشم مانده چیزی از شاعر؟
پیش چشممان رفتند . فصل فصل خوبی نیست .
پیش روی مان انگار برگ ریزی از شاعر
شعرشان دم کوزه
خانه هایشان موزه
بازدید هر روزه
تخت و میزی از شاعر
گفته ها زیاد اما واقعیتش این است
هیچکس نمی داند هیچ چیزی از شاعر
" عرفان رعایی"
پرندگانی از دل نور می آیند
و پرندگانی از شب نزدیک .
آنان دانشان را از دست ما میطلبند و
اینان آبشان را از چشم ما .
آنان وقتی گرسنه می خوانند .
اینان وقتی تشنه می میرند .
"منصور اوجی"