تبليغاتX
با شعر از انسان ... - "عشق در نگاه اول"
راستی که اگر شعر نبود حقیقت ، انسان را می کشت .

 

هر دو بر اين باورند

كه حسي ناگهاني آنها را به هم پيوند داده .

چنين اطميناني البته زيباست ،

اما ترديد زيباتر است .

 

چون قبلا" همديگر را نمي شناختند ،

گمان مي بردند هرگز چيزي ميان آنها نبوده .

اما نظر خيابان ها ، پله ها و راهروهايي

كه آن دو مي توانسته اند از سال ها پيش

از كنار هم گذشته باشند ، در اين باره چيست ؟

 

دوست داشتم از آنها بپرسم

آيا به ياد نمي آورند

شايد درون دري چرخان ، زماني روبروي هم ؟

يك "ببخشيد " در ازدحام مردم؟

يك صداي "اشتباه گرفته ايد " در گوشي تلفن؟

ولي پاسخشان را مي دانم .

نه ، چيزي به ياد نمي آورند .

 

بسيار شگفت زده مي شدند

اگر مي دانستند ، كه ديگر مدت هاست

بازيچه اي در دست اتفاق بوده اند .

 

هنوز كاملا" آماده نشده

كه براي آنها تبديل به سرنوشتي شود ،

آنها را به هم نزديك مي كرد ، دور مي كرد ،

جلو راهشان را مي گرفت

و خنده ي شيطانيش را فرو مي خورد و

كنار مي جهيد .

 

علائم و نشانه هايي بوده

هر چند ناخوانا .

شايد سه سال پيش

يا سه شنبه ي گذشته

برگ درختي از شانه ي يكيشان

به شانه ي ديگري پرواز كرده؟

چيزي بوده كه يكي آن را گم كرده

ديگري آن را يافته و برداشته .

از كجا معلوم توپي در بوته هاي كودكي نبوده باشد ؟

 

دستگيره ها و زنگ در هايي بوده

كه يكيشان لمس كرده و در فاصله اي كوتاه آن ديگري .

چمدان هايي كنار هم در انبار .

شايد يك شب هر دو يك خواب را ديده باشند ،

كه بلافاصله بعد از بيدار شدن محو شده .

 

بالاخره هر آغازي

فقط ادامه اي ست

و كتاب حوادث

هميشه از نيمه ي آن باز مي شود .

 

                                              " ويسواوا  شيمبورسكا "  شاعر لهستانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/22ساعت 1:29  توسط عرفان رعايي  |