زیاد نمی شناختمش . در گستره ی شعر کرمان تازه به این قلعه ی یاد بود بر خورده بودم و ارتباطمان تنها از طریق شعرهایش بود . در آخرین سه شنبه ی شعر وقتی وارد سالن شدم داشت شعر می خواند . خوشحال شدم . بعد از مدت ها به جلسه آمده بود . شعر خوانی که تمام شد گفت : برای جلسه ی بعد هر کس تعریفی از شعر ارائه کند . و حالا ...
برای اولین بار در زندگی حسرت فرصتی از دست رفته را می خورم . فرصت همنشینی با استاد .
برای جلسه بعد ، شعر باید تعریفی از مهدی قهاری ارائه کند .
در خودم پی شعرم یا پشیزی از شاعر
با خودم می اندیشم مانده چیزی از شاعر؟
پیش چشممان رفتند . فصل فصل خوبی نیست .
پیش روی مان انگار برگ ریزی از شاعر
شعرشان دم کوزه
خانه هایشان موزه
بازدید هر روزه
تخت و میزی از شاعر
گفته ها زیاد اما واقعیتش این است
هیچکس نمی داند هیچ چیزی از شاعر
" عرفان رعایی"