تبليغاتX
با شعر از انسان ... - دریغ لحظه ی به از این دایره
راستی که اگر شعر نبود حقیقت ، انسان را می کشت .
 

از آن سال های دور که برای اولین بار زمان را به دست چپم آویزان کردم تا به امروز دریافته ام که این دایره آغاز ندارد . خسته ام ، دل گرفته ام و احساس می کنم در روزگاری که حداقل دوازده جنگ طی پنجاه سال اخیر انسان را به چالش کشیده است ، در دنیایی که سودمند ترین تجارت های آن به ترتیب قاچاق اسلحه ، قاچاق مواد مخدر و قاچاق انسان است ، وقتی همین بغل گوش ات ، توی همین شهر ، در لحظه ی تحویل سال ، کودک گاری به دست ، بی اعتنا به تو و سال تحویلت نان خشک اش را از درب خانه ها جمع می کند و شفقت ات را تحویل نمی گیرد ، باید خیلی بی خیال باشی که به دست بوسی خاله جان بروی و تخمه بشکنی و در حالی که یواشکی دختر رسیده اش را دید می زنی بگویی : آغاز سال نو مبارک .

دایره که آغاز ندارد . گرفته ام ، اما گناه از نگاه من نیست . لیوان انسان هیچگاه نیمه ی پری نداشته است . مگر اینکه بخواهی چشمت را ببندی و برای خوشبختی ات بهانه ی ساده ای بتراشی .

به جای این همه همهمه ، کاری باید  کرد . کاری که به زندگی بیارزد . اگر تنها یک رسالت برای انسان قائل شوم این است که باید به جای لذتی که از زیبایی های دنیا می برد ، زیبایی بیافریند . باید کاری کرد ...

عید امسال هم هیچ تبریکی برایم خالی از شرم نبود . حتی همین چند کلمه ای که به بهانه ی سال نو برای عزیزترین انسانی که می شناختم  نوشتم :

به دور از هرچه حرف و حدیث

به تمامی دوستت دارم .

فراموشی ، فرزند نا خلف حافظه

و پدر تمام بدعت های جهان است .

و انجیل اش ، تنها یک شبه جمله : " از اول ..."

دوباره آغاز می کنیم تا

عمر نو مبارک باشد و

سال نو . اما

شما که مسیحی ترین مریم جهانی ،

باید بدانی

میخ هایم را کجا بکوبی تا همیشه آماده ی پرواز باشم .

صلیب را بر شانه های جلجتا می گذاریم و باز می گردیم .

مجدلیه جای خوبی برای عشق بازی بود.

           

                                                          " عرفان رعایی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/17ساعت 12:39  توسط عرفان رعايي  |