در رستوران " آستوریا" ی برلین
دختر پیشخدمتی بود .
دختری مانند قطره ی نقره .
از بالای سینی های انباشته ی سنگین به روی من لبخند می زد .
به دختران سرزمین از دست رفته ام شباهت داشت .
اما نمی دانم چرا
گهگاه زیر چشمانش کبود می شد .
قسمت نشد
و هرگز نتوانستم سر میز هایی که او خدمت می کرد بنشینم .
حتی یکبار هم سر میز هایی که من خدمت می کردم ننشست .
مرد میانسالی بود
و به گمانم مریض هم بود ،
پرهیز غذایی داشت .
می دانست که چطور غمگنانه چشم به صورتم بدوزد
اما آلمانی نمی دانست .
سه ماه ، روزی سه بار آمد و رفت .
بعد ناپدید شد .
شاید به مملکتش بازگشته است
و شاید پیش از آنکه بازگردد مرده است .
برهنه در آغوش من اید ،
شهر ، غروب و تو
روشنایی تان به چهره ام می زند
و عطر گیسوان تان .
این قلب طپنده از کیست
که صدایش بر روی نفس هایمان " تاپ تاپ" می کند ؟
از توست ، از شهر ، یا از غروب
و یا از من است ؟
غروب در کجا پایان می گیرد و شهر از کجا آغاز می شود ؟
شهر در کجا پایان می گیرد و تو از کجا آغاز می شوی ؟
من در کجا پایان می گیرم و کجا آغاز می شوم ؟
" ناظم حکمت "
" ترجمه : رضا سید حسینی "