به این پرنده ی پر بسته آب و دان می داد
زنی که بال و پرش بوی آسمان می داد .
و روی گونه ی او جای اشک چشمانش
مسیر شاعریم را به من نشان می داد .
چه خوب می شد اگر باز شعر می خواندم
و او دوباره صمیمانه ، سر تکان می داد .
من و شقایق و مجنون چقدر حیرانیم
همیشه خنده ی او عشق ، یادمان می داد .
...
و آخرین خبر از چشم های او این است :
"زنی اسیر قفس بود و داشت جان می داد ."
" عرفان رعایی"